مشایخی: توهین به مسی را مثل توهین به تختی زشت دیدم
افتخار میکنیم به وجود پهلوانان و ورزشکاران، افتخار میکنیم که تختی داشتیم یک تختی برای مردم ایران کم است باید هزاران تختی و پهلوان و فوتبالیست برجسته داشته باشیم. من از 4سالگی فوتبال دیدهام. پدرم در آلمان تحصیل کرده و من از 4 سالگی بازی فوتبال را در پارچین تهران میدیدم.
ما ملت با فرهنگی هستیم و بیش از همه مردم جهان به صلح و دوستی و محبت مشهوریم در هیچ کشوری به اندازه کشور ما به مسائلی مانند انسانیت، گذشت و مردانگی پرداخته نشده است. اگر انگلیس شکسپیر دارد و آلمان گوته، ما هزاران هنرمند و ورزشکار و پهلوان جوانمرد مثل پوریای ولی داشتهایم که نام آنها جاودانه است.
خودم اول از پهلوانان یاد گرفتهام و بعد به مدرسه رفتهام و آموختهام. وقتی تختی پیروز میشد غمگین میشد چون پشت یک پهلوان را به زمین زده بود. این خودش نکته بسیار مهمی است.
جمشید مشایخی با اشاره به اظهارات رضا عطاران در مراسم جشنواره فجر عنوان کرد: یک نکته در دلم مانده و میخواهم آن را بگویم. آقای رضا عطاران اگر میخواهی مردم را بخندانی بگو از درخت چنار پریدم و سکته کردم اما او سخنی گفت که من حتی رویم نمیشود در اینجا تکرارش کنم و جالب است که به این شخص جایزه هم میدهند شاید به خاطر بداخلاقی که کرده. آقای عطاران حرف شما بسیار بیادبانه و زشت بود.
من کسی نیستم من کوچکترین فرد این کشور هستم. اصراری هم نداشتم که من بروم. من گفتم با قهرمانان رشتههای مختلف صحبت شود. در غیر این صورت نظر من دیگر معنی ندارد. نمیخواستم بگویند جمشید مشایخی خودش را لوس کرده و میخواهد سوءاستفاده کند.
من کوچک همه شما هستم. اعتراضی هم که به آن حرکت کردم این بود که ما مردم مؤدب و با اخلاق و با فرهنگی هستیم و میخواستم بگویم کسی که به مسی بیادبی کرده از مردم ایران نبوده است. ما هم از آن رفتار خجالت کشیدیم. مسی هم یکی از ورزشکاران برجسته جهان است مثل ورزشکارانی که خودمان داشتیم مثل جهان پهلوان تختی. آیا اگر به پهلوان تختی اهانت میشد ما خوشمان میآمد؟ پس کار درستی نبود که به مسی اهانت شد. من به این مسئله اعتراض کردم نمیخواستم بگویند خودش را جلو انداخته و نمیخواستم بگویم که او سفیر ایران است. من کوچک همه مردم ایران هستم.
جمشید مشایخی با بیان خاطرهای از مرحوم علی حاتمی گفت: در سال 1352 من با علی حاتمی برای ساخت داستانی به شهرهای مختلف سفر کردیم در یزد پیرمردی را دیدم در هوای خیلی گرم دستمالی روی سرش انداخته بود و در مزرعه مشغول کار بود، به آن پیرمرد سلام کردم و گفتم خسته نباشید. او جملهای به من گفت که تا آخر عمر یادم ماند. آن پیرمرد به من گفت، شرمنده نباشی.
سلام به بازدیدکنندگان محترم :